|
نقد «لاك پشتها هم پرواز ميكنند» از پيتر بردشا
به ندرت فيلمسازي همانند بهمن قبادي پيدا ميشود كه بتواند حس غمانگيز و معاصري را در سينما بوجود بياورد. فيلمساز كرد ايراني كه فيلم جريحهداري به نام «زماني براي مستي اسبها» را ساخته دوباره بولتن معنوي از خاورميانه جنگزده با بچهها به عنوان محور اصلياش ارائه ميدهد.
اندكي پيش از شروع جنگ با صدام حسين گروهي از مهاجران در كنار مرز کردستان عراق مستقر و چادر زدهاند. در این فيلم بچههاي قطع عضو به علت انفجار مينهاي زميني با پيدا كردن ابزار جنگي منفجر نشده و فروش آن به كارمندان سازمان ملل موفق به درآمدزايي براي خود ميشوند.
پسر بچهاي به نام ستلايت سعي به پيدا كردن آنتن بشقابي ميكند كه همه از طريق آن بتوانند دسترسي به اخبار روز پيدا كرده و از زمان شروع جنگ مطلع شوند. (دلم ميخواهد سؤال كنم كه استفاده از راديو براي گزارش خبر چه اشكالي دارد؟ اما نميپرسم).
این جستجوي مضطربانه براي ارتباطهاي پيشرفته از طريق تكنولوژي به علت مسئله معتبر ديگري در فيلم قطع ميشود.
يكي از این بچههاي قطع عضو در فيلم قادر به پيشگويي است و احساس ميكند كه جنگ به آنها نزديكتر ميشود. قبادي در این فيلم صحنههاي بسيار فوقالعاده و پر از جمعيت و هنرپيشههاي آماتور چشمگيري را ارائه ميدهد. قبادي داستانهاي شخصي و ساخته شده خودش را در سرزمین محروم و با اصالت کردستان روايت ميكند. با اینكه او حس يك خبرنگار را در رابطه با مسائل مهم روز دارد در عين حال این حس آميخته با يك نوع ظرفيت معنوي پر از آرامش است. این داستان سخت و تاريك است كه خود را با جذابيتهاي زيادي در موقعيت كنوني قرار ميدهد.
نويسنده: پيتر بردشا (Peter Bradshaw)
مترجم: نازنين گنجوي
منبع: گاردين
7 ژانويه 2005
LR0032F
|